بلاقا گؤره بؤلوم لر یولداش لار سایغاج شهرام اشرف نيا شخصي وبلاگ چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نويسنده : شهرام اشرف نيا
![]() ![]() با يكي از دوستانم براي گرفتن يك مصاحبه به دانشگاه تبريز رفته بوديم، وي حسرت اين را كه چرا دانشجوي آن جا نيست را مي خورد، آه ميكشيد و مي گفت چرا من نبايد اينجا درس بخوانم، به او گفتم اتفاقا من خيلي خوشحالم كه از اينجا قبول نشدم، دليلش هم وقت آزادي بود كه در پيامنور داشتم، وقتم در كلاس هاي بيهوده دانشگاه هدر نرفت و توانستم فعاليت هاي خارج از برنامه درسي داشته باشم. گفت داري توجيه مي كني، اگر از دانشگاه تبريز قبول مي شدي اينطور حرف نمي زدي، حرفش را رد نكردم راست مي گفت، در دنيا هزاران عقيده وجود دارد كه صاحبان آن ها مي توانند هزاران دليل بياورند و دليل پيروي از عقايدشان را توجيه كنند، پس نمي توان گفت عقيده تو اشتباه و عقيده من درست است پس بهترين روش اين است كه درست و غلط بودن عقايد را رها كرده و به دنبال عقيده اي برويم كه باعث پيشرفت ما شود، همان كاري كه من از آن استفاده كرده و پيرو اين عقيده شده ام كه اگر از دانشگاه تبريز يا دانشگاه هاي بزرگ قبول مي شدم فرصت پيشرفت نداشتم. در زندگي ما، عقايد مزاحم كم نيست، عقايدي كه جز حسرت و اندوه سودي ندارند، عقايدي كه همچون زنجير به پاهايمان بسته شده و اجازه حركت نمي دهند. پس براي پيشرفت مجبور به تغيير آن ها هستيم، اما تغيير ساده نيست، نمي توان به راحتي عقايدي را كه سال ها دنبال مي كرده ايم را تغيير دهيم. پس چه بايد كرد؟! تسليم؟ نه هرگز، تنها چيزي كه از من نمي شنويد تسليم و نا اميديست، بهترين راه براي تغيير همان روشي است كه آنتوني رابينز پيشنهاد مي كند. رنج ها و لذت ها: هر كاري كه ما در زندگي انجام مي دهيم به خاطر رنج ها و لذت هايي است كه براي ما به بار مي آورند، ما لباس گرم مي پوشيم چون مي خواهيم از رنج سرما در امان بمانيم، به تفريح مي رويم تا از لذت آن بهرمند شويم و ... پس براي تغيير بهتر است رنج ها و زحمت ها را به عقايدمان نسبت دهيم، ما پرخوري مي كنيم چون لذت آني براي ما دارد اما اگر رنجي كه بعدا به خاطر اضافه وزن گريبانگيرمان خواهد شد را در نظر بگيريم ديگر اين كار را نخواهيم كرد، ما اگر پرخوري مي كنيم به اين دليل است كه نه به رنج آينده بلكه به لذت حال توجه ميكنيم، پس بايد رنج را به پرخوري و لذت را به آينده آن نسبت دهيم. نكته بسيار مهم اينكه، انسان به فرار از رنج ها بيشتر از علاقه به لذت ها تمايل دارد، پس براي تغيير عقايد بد آن ها را به رنجي نسبت داده و آنقدر اين كار را تكرار كنيد تا به انجام آن شرطي شويد. من براي ترك خوردن قند در كنار چاي در ذهنم خوردن قند را رنجاور تصور كرده و تصويري را در ذهنم به وجود آوردم كه با ورود قند به بدنم باعث حالت نامناسب در من مي شود، در اوايل سخت بود و چاي آن لذت هميشگي را برايم نداشت اما رفته رفته نفرت ساختگي من از قند تبديل به واقعيت شده بود و واقعا با گذاشتن قند در دهانم حالت تحوع به من دست مي داد حال دوستاني كه مرا مي شناسند مي دانند كه نزديك به يك سال است لب به قند نزده ام و آن نه از روي اجبار بلكه با ميل خودم و به خاطر تصور رنجي كه نسبت به قند در من شرطي شده است ترك كرده ام. شما هم همين الآن شروع كنيد و براي رفتاري كه مي خواهيد تركش كنيد رنجي را تصور كرده و خود را نسبت به آن شرطي كنيد.
![]() بؤلوم : یکشنبه 10 آذر 1392 :: نويسنده : شهرام اشرف نيا
![]() ديشب حالم بدجوري گرفته بود دوست داشتم فقط گريه كنم و فرياد بزنم يه توييت زدم "خيلي حالم گرفتست در حد انفجارم مي خوام فقط گريه كنم... " انتظار نداشتم كسي بخونه مثل رفتن بالاي كوه و فرياد زدن فقط به خاطر تخليه خودته و انتظار نداري كسي صدات رو بشنوه. ولي چند لحظه بعد كلي ريپلاي گرفتم كلي مسيج تو ف-ي-س ب-و-ك گرفتم كه يكي پس از ديگري ميومد و دليل ناراحتيم رو ميپرسيد، شوكه شده بودم يه لحظه تو اوج ناراحتي احساس خوشبختي كردم خوشبختي به خاطر داشتن دوستاني كه براشون مهمم و البته برام مهمن. ممنون از همتون كه تو اوج ناراحتي حس خوب خوشبختي رو بهم هديه دادين.
![]() بؤلوم : پنجشنبه 7 آذر 1392 :: نويسنده : شهرام اشرف نيا
![]() ![]() يكي از مواردي كه باعث انرژي مضاعف در من و كلا گروه برگزاركنندگان استارتآپ ويكند تبريز ميشه ابراز رضايت شركتكنندگان در اين رويداد هست. بدون شك وقتي ميبينيم تلاشهايمان به ثمر نشسته و به هدفي كه مدتها برايش مشكلات بزرگي را پشت سر گذاشتهايم نائل آمدهايم احساس غرور به ما دست ميدهد. امّا اينها همه يك طرف ماجرا است، از همان روزي كه با استارتآپ ويكند آشنا شدم، مطمئن بودم اگر اين رويداد در تبريز برگزار شود نتايج شگرفي خواهد داشت، من شناخت نسبتاً خوبي نسبت به مردم آذربايجان دارم و تحقيقات بسياري در اينباره انجام دادهام، مردم آذربايجان مردمي كمالطلب و با پشتكار قوي هستند و معمولاً به هر چيزي كه اراده كنند ميرسند كه البته بارها آن را به اثبات رساندهاند مردم تبريز و كلاً آذربايجان در مقايسه با بقيه شهرها معمولاً در هر زمينهاي افراد زبده بسياري دارند امّا بزرگترين مشكل اين مردم عدم توانايي آنها در ارائهي نظرات و عقايدشان است. در طول فعاليت كاريام با افراد بسياري آشنا شدم كه به رغم تواناييهاي فني بسيار شگرف هيچ پيشرفت قابل توجهي در زمينه كاريشان نداشتهاند، علاوه بر اين طي زماني كه در تهران زندگي ميكردم، شركتهاي بزرگي كه با آنها آشنا بودم معمولاً مهمترين و كليديترين كارمندانشان تبريزي بودهاند. اين هميشه برايم سوال بود كه چرا با وجود اين همه متخصص و اين همه توانايي كه حداقل در اطراف خود ميشناسم و از همه مهمتر اين همه اشتياق به موفقيت و پيشرفت، مردم اين منطقه بيشتر از اينكه توليدكننده فناوري باشند در اختيار شركتهاي بزرگ پايتخت هستند! چرا تبريز جايگاه واقعي خود را ندارد؟ شايد پاسخ همه اين سوالات را بايد در اخلاق و خلق و خوي سرد مردم آذربايجان كه شايد ناشي از آب و هواي سرد منطقه باشد جستوجو كرد، مشكلي كه بسياري از كشورهاي اروپايي با آن دست و پنجه نرم ميكنند و البته با ايجاد سيستم آن را مرتفع كردهاند. حال ما هم بايد در آذربايجان كارهاي ريشهاي انجام دهيم بايد اين مشكل را كاملاً بشناسيم و براي رفع آن تلاش نماييم. از همان ابتدا كه با استارتآپ ويكند آشنا شدم مطمئن بودم كه اين همان چيزيست كه ميتواند موتور آذربايجان را روشن كند، آنها را با ارتباط، شبكهسازي و شور و نشاط كاري آشنا نمايد. بدون شك استارتآپ ويكند مكمل مردم آذربايجان است مردمي كه پشتكار و تواناييهاي خاص و متخصصان بزرگ را دارد تنها بايد اين متخصصان خود را بشناسند با تواناييهايشان آشنا شوند و بدانند كساني كه هيچ توانايي خاصي ندارند چگونه ميتوانند تنها با شور و نشاط و برندكردن خود بزرگ شوند چه برسد براي آنهايي كه چيزي براي گفتن دارند. استارتآپ ويكند تبريز مهر تاييدي بر نظريات من بود، مطمئناً ما زحمات زيادي متحمل شديم و بدون تعارف يك سوي موفقيت استارتآپ ويكند تبريز به ما برميگردد امّا مهمترين بخش آن به شركتكنندگان و اشتياق آنها به يادگيري برميگردد، ما هرچقدر هم تلاش ميكرديم و زمينه را فراهم ميكرديم اگر تقاضايي نبود بينتيجه ميماند، اين شركتكنندهها بودند كه اشتياق پيشرفت و يادگيري داشتند، اين رو من نميگم اين رو از زبان روزبه، از زبان عطا، از زبان سالار و اسد، فرزام، داوود و...، مربيان اين رويداد شنيدم، آنها ميگفتند در رويدادهاي بسياري بودند ولي هيچكدام اشتياق شركتكنندگان استارتآپ ويكند تبريز را براي يادگيري نداشتند هيچ كجا دنبال ما نميگشتند، بلكه ما سر تيمها ميرفتيم ولي در تبريز ما را لحظهاي به حال خود رها نميكردند... پس فقط ما نيستيم كه بايد به خود براي برگزاري چنين رويدادي افتخار كنيم بلكه شركتكنندگان هم بايد به خود ببالند آنها بدون شك تك بودهاند، هستند و خواهند بود.
![]() بؤلوم : یکشنبه 3 آذر 1392 :: نويسنده : شهرام اشرف نيا
![]() ![]() ماجرا بعد از شامي كه با جاني رفتيم و برگشتيم خونه شروع شد، تازه سيستم رو روشن كرده و شروع كرده بودم به برقراري ارتباط با بچه ها تا مطمئن بشم ويدئوهاي استارت آپ بتل رو آپلود كرده باشن، كه متوجه شدم بچه هاي Gifty mifty كه از بعد از ظهر براي تهيه كليپشون اومده بودن دبيرخونه سر وقت از اونجا خارج نشدن و نگهبان مجتمع همه در ها و آسانسور ها رو بسته! بچه ها كاملا زنداني شده بودن، سريع به احسان پي ام دادم و ديدم در جريان ماجرا هست، تصميم گرفتيم بريم دبيرخانه براي عمليات نجات... ساعت 2.20 بامداد احسان با ماشين پدرش اومد دنبالم و حركت كرديم، از همون اول معلوم بود كه يه شب پرماجراي ديگه در پيش داريم! سوار ماشين شدم و ديدم احسان صداي ضبط رو تا حد انفجار بالا برده و داره سعي ميكنه خاموشش كنه، ميگم احسان چه خبره ميگه شهرام اينو خاموش كن منو سرويس كرده :))))) جالب اينجاست كه هر كدام از دكمه ها رو ميزدي در نقش افزايش دهنده ولوم انجام وظيفه ميكرد! به غير از دكمه پاور كه اون هم به طور رندمي هر بار كه ميزدي يه بار موزيك رو عوض ميكرد يه بار صدا رو زياد ميكرد و ... بعضي وقتا هم ضبط رو خاموش ميكرد كه اونم بعد يه مدت دوباره خود به خود روشن ميشد! هر بارم يه نوع آهنگ پخش ميشد :| بالاخره رسيديم مجتمع و در رو زديم، نگهبان از خواب بلند شد و نشست زول زد! نه چيزي ميگفت، نه حركتي ميكرد فقط زول زده بود به ما و بعد يه 2 دقيقه سيگار روشن كرد، من و احسان هم پشت در بال بال ميزنيم و هي بهش اشاره ميكنيم بياد در رو باز كنه :) خلاصه بعد اينكه سيگارش تموم شد اومد گفت خودتونم بكشيد در رو باز نميكنم، اونا تا حالا اينجا چيكار ميكنن؟ (البته راستم ميگفت :) ) از ما اسرار و از ايشون انكار كه باز نميكنم، احسان كه رسما داشت در رو از جا ميكند :) آخر تصميم گرفتيم زنگ بزنيم پليس بياد ، پليس اومد و بالاخره آقا با كلي اسرار راضي شدن گروگان هارو آزاد كنن... خلاصه الآن بچه هاي Gifty mifty بعد از يه عمليات واكنش سريع در آزادي و سلامت كامل به سر ميبرند اما از طرف من و احسان تهديد شدن كه اگه ايدشون راي نياره ديگه اينطور سالم نخواهند بود. موقع برگشتن ساعت 3.30 احسان ميگه بيا بريم جاني رو بيدار كنيم بگيم ما همين موقع ها ديگه بيدار ميشيم پاشو بريم بگرديم جاني :)))) ![]() ![]() بؤلوم :
یارپاق لار : 1
|
||
باغلانتی لار
سون یازیلار
آرشیو
|
||